بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

روزهای تابستونی...

به ناه خدا... روزهای آخر تابستون گرم نودو سه داره میگذره... فعلا قدر روزای آخر تعطیلات و نمیدونی... چیزی به محصل شدنت نمونده...به سرعت برق و باد میرسن روزایی که آماده میشی بری مدرسه... خودت که مرتب تکرار میکنی که مهد نمیری... اصلا دوسش نداری.... ولی میری مدرسه... مشقاتو مینویسی... بعد میری یه دفتر میاری و شروع میکنی به نوشتن یه چیرایی که مثلا مشقن!!! من فدای اون دست خطت . .. بی صبرانه منتظر دیدنشم این روزا سفسطه میکنی به معنای واقعی کلمه... میگم: حواستو یه لحظه پرت کن تا پازلتو بچینم.... میگی:اگه حواسمو پرت کنم میره زیر مبلی یخچالی چیزی... بعد نمیتونم پیداش کنم... همش باید بگردیم... بذار الان ببینم پازلمو!!! میگم: هله ه...
22 شهريور 1393

آب تنی

روز بیست و چهارم مرداد یکی از اولین های  تو بود... اولین تفریح بدون مامانی... با بابا جون و بقیه... اولین استخر... وقتی داشتم با استرس لباسات و جمع میکردم فکر کردم که حتما نیمه راه پشیمون میشی... اما نشد... سه چهار ساعتی  طول کشید رفتن و اومدنتون... به محض ورود شروع کردی به تعریف: با چاشنی تخیل: مامانی تو استخر لاک پشت و تمساح بود... من اصلا نترسیدم... همه رو شکست دادم... منم با کمال احترام به تخیلاتت تعجب کردم و تشویقت کردم... ت و قهرمانی پسر!!! و اینکه کی اول پرید تو آب... بابا رو چطوری خیس کردی... خوراکی چی خوردی؟ بعد از هر جمله ای یه مکث میکردی و میگفتی مامانی دفعه بعد شما هم بیا بریم خیلی باحال...
2 شهريور 1393
1