روزهای تابستونی...
به ناه خدا... روزهای آخر تابستون گرم نودو سه داره میگذره... فعلا قدر روزای آخر تعطیلات و نمیدونی... چیزی به محصل شدنت نمونده...به سرعت برق و باد میرسن روزایی که آماده میشی بری مدرسه... خودت که مرتب تکرار میکنی که مهد نمیری... اصلا دوسش نداری.... ولی میری مدرسه... مشقاتو مینویسی... بعد میری یه دفتر میاری و شروع میکنی به نوشتن یه چیرایی که مثلا مشقن!!! من فدای اون دست خطت . .. بی صبرانه منتظر دیدنشم این روزا سفسطه میکنی به معنای واقعی کلمه... میگم: حواستو یه لحظه پرت کن تا پازلتو بچینم.... میگی:اگه حواسمو پرت کنم میره زیر مبلی یخچالی چیزی... بعد نمیتونم پیداش کنم... همش باید بگردیم... بذار الان ببینم پازلمو!!! میگم: هله ه...
نویسنده :
مامان نسرین
2:00




